![]() |
![]() |
|
| مطالبي درباره هر چي كه برام اتفاق ميوفته |
|
شما به چي ميگين عشق؟ اينكه ميگن دو نفر عاشق هم هستن يعني چي؟ شايد بگين يعني اينكه اگه طرف مقابلم رو يه لحظه نبينم ديگه ميميرم. يا اينكه اگه بهش زنگ نزنم احساس تهي بودن ميكنم. يا حتي اينكه بخاطر عشقم حاضرم از همه چيزم بگذرم و با همه طرف بشم و تازه آخرشم حاضرم براش بميرم. عاشقاي معروف هم معمولا تو يه همچي مايههايي بودن كه معروف شدن. مثل شيرين و فرهاد، ليلي و مجنون، تايتانيك!!!!!! ( خسرو و فرهاد، سمبل عشق در قزوين!!) ولي من ديشب يه عشقي رو ديدم كه از همه اينايي كه گفتم بيشتر بهم چسبيد. هيچم توي بوق و كرنا نبود. حتي شايد در ظاهر اصلا عشق نبود. ولي بود. از نوع نابشم بود. عشق يه مادرو پدر به دخترشون و بالعكس. يه خانومي رو ميشناسم كه بنا به دلايلي كه من بهش ميگم قضا و قدر، بيماري MS داره. اونايي كه با اين بيماري آشنا هستن ميدونن كه اين بيماري به بخشهاي عصبي بدن لطمه ميزنه و بدن بيمار رو به طرق مختلف از كار ميندازه و موثرترين روش مقابله با اين بيماري هم، داشتن روحيه قوي هست. وگرنه داروي قطعي هنوز براش پيدا نشده. اطرافيان اين خانوم تمام سعيشون رو ميكنن كه به ايشون اميد بدن. من شاهد بودم كه مادر و پدر ايشون با اينكه ديگه سني ازشون گذشته، ولي ماهها در تلاش بودن كه پيگيري كارهاشو بكنن كه تحت پوشش بيمه در بياد و بتونه از بيمه حقوق بگيره. اينو بگم كه اين خانوم اصلا نياز مالي نداره و تمام تلاشي كه شايد بيش از 5 ماهه يا بيشتر كه مادر و پدرش دارن ميكنن (با بوروكراسيهاي افتضاح اداري كه خودتون خبر دارين) به اميد اينه كه به اين خانم اميد بدن و يه تحولي، يه تغييري تو زندگيش بوجود بيارن. و بعد، وقتي بعد از اين همه مدت موفق شدن و اين خانوم صاحب پول زيادي از اين طريق شد (حقوق يكسالش رو يكجا بهش پرداخت كردن) بدون اينكه پدر و مادرش نياز داشته باشن و باخبر بشن ديشب رفت و همه پولشو براشون گرونترين هديههايي كه ميتونست خريد. و بعد خوشحال و خندان با جيب خالي برگشت خونه. با روحيهاي بمراتب بهتر از چند روز قبلش. ممكنه كه بگين اين خب عاديه و براي خيلي از ماها هم ممكنه اتفاق بيوفته. ولي بهتون ميگم كه بايد در شرايط جسمي اون مادر و پدر و اون دختر باشين تا معني اين كارشون رو بفهمين. يا حداقل شاهد اين شرايط باشين. اين اتفاق رو كه ديدم باورم شد كه هنوز هم توي اين دنيايي كه همه به فكر خودشون و منافعشون هستن و سعي ميكنن با ريا و دورويي زندگي كنن، هستن آدمايي كه به معناي واقعي دارن زندگي مي كنن. دمتون هميشه گرم خانواده محترم حائري. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 14:47 توسط علي حريري |
|
|
بیشتر از یکهفته شده که به وبلاگم سر نزدم. راستش گرفتار بودم. هم گرفتار کار و هم گرفتار درس. اولین محصول نرمافزاريمون يواش يواش داره حاضر ميشه و كلي كار Marketing هست كه بايد انجام بدم. از اون طرف هم از درسامم عقب موندم. مخصوصا درس Corporate Finance كه در عين حال كه درس شيرينيه ولي بد جوري سخت و پيچيده هست. ولي از اون درساي بدرد بخوره. دعا كنين بتونم پاسش كنم. راستي گفتم كه ما داريم يه تحقيق مي كنيم براي يكي از درسامون. بخش آمارگيريش رو توي لينك زير گذاشتيم. اگه ممكنه لطف كنين و برين اين فرم رو پر كنين. به خدا خيلي طول نمي كشه. دستتون درد نكنه ;)
http://learn.royalroads.ca/DLOpenQuestions/Questions.asp?intContainerID=6187&StyleSheet=artdeco.css
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 16:24 توسط علي حريري |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من علی حریری 30 سال دارم!
عاشق: مطالعه مقالات بازاريابي آهنگهاي كريس دي برگ تماشای فوتبال بازی بدمینتون تيم فوتبال ايتاليا شکلات سر و کله زدن با بچه های کوچولو (فکر بد نکنین لطفا) مرغ (در هر مدل خوراكي، خصوصا كنتاكي) خانواده ام و مهمتر از همه همسر عزیزم هستم |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
| پیوندها |
|
همسر مهربونم سایت مرجع مدیریت نوین در ایران عمه پتا! علی خالیبند اسطوره صبر! ماجراهاي شين خانوم و سينا |
|
RSS
|