![]() |
![]() |
|
| مطالبي درباره هر چي كه برام اتفاق ميوفته |
|
در این هفتهاي كه گذشت من و آزاده يه اتفاق مهم رو تو زندگيمون تجربه كرديم. از خوشحاليهاي اوليه و ناراحتيها و اضطرابهاي فراوان بعدش كه بگذريم، خيلي مسائل ديگه براي ما روشن شد. مثلا اينكه آزاده فهميد كه چقدر همه دوستش دارن و اينكه از اقصي نقاط دنيا باهاش دارن تماس ميگيرن و حالش رو مي پرسن :))))
توي يه بخش از فيلم "نشانهها" مل گيبسون ميگه: مردم دو نوع هستن، يك سري هستن كه به اتفاقاتي كه در اطرافشون ميوفته همونجور نگاه ميكنن كه اتفاق افتاده و يك سري هم اونايي هستن كه وقوع هر اتفاقي رو بصورت يك نشانه و يا يك هشدار ميبينن. من اين اتفاق رو يك نشانه مثبت ديدم و بهم كمك كرد كه چشمم به خيلي چيزا باز بشه. اوليش هم اينه كه قدر همسر عزيزم رو خيلي بيشتر از اينا ميدونم. ارزش با هم بودن خيلي خيلي بيشتر از خيلي چيزاي پيش پا افتاده ديگه هست كه بعضي وقتها بي جهت براي ما آدما بزرگ ميشه. (حالا اگه ميخواين اين رو پاي زن ذليليم بذارين، اين يه دفعه اشكالي نداره. ما زن ذليليم!!!!) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 11:46 توسط علي حريري |
|
|
بعضی وقتا چقدر خدا رو نزدیک خودم احساس می کنم. خدایا با تمام وجودم شکرت می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 0:38 توسط علي حريري |
|
|
"سلام. من و احسان امروز ساعت ۷ عصر رسيديم به پادگان. ساعت ۱ از ترمينال شرق راه افتاديم با اتوبوس سير و سفر، بعد نور سوار يك ماشين شديم اومديم چالوس و بعد هم مرزن آباد. قبل از اينكه بيايم تو، رفتيم مخابرات و به مامان و بابا زنگ زديم و بعد هم به عشقم زنگ زدم :*
توي خوابگاه بچههاي دوره قبلي خيلي تحويلمون گرفتن تا احساس غريبي نكنيم. احسان سريع يك همشهري مشهدي پيدا كرد، يه كرمانشاهي هم با من رفيق شد. بهش گفتم كه من هم كرمانشاهي هستم و كلي تحويلم گرفت ;) ظاهرا فرمانده گروهانمون هم كرمانشاهيه، تا ببينم چي ميشه. احسان الان تخت بغلي من داره لباس گرم ميپوشه. يواش يواش مي خوان خاموشي بزنن. من هم جمع و جور كنم و بگيرم بخوابم. فعلا خداحافظ. 20:55 علي" اين اولين نوشتههاي من در پادگان شهيد اديبي در مرزن آباد معروف به جهنم سبز بود. شروين بيا كمك كن ياد قديما بيوفتيم ;) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:45 توسط علي حريري |
|
|
مدتهاست که من نیستم و خانوم محترمه شدیدا از این موضوع شاکی هستن!!
دیشب رفتم از توی انباری خونمون یک دفترچه رو آوردم بالا و تا ۱:۳۰ شب برای چندمین بار خوندمش. این دفترچه، عزیزترین دفترچه عمر منه. دفترچه خاطرات سخت ترین دوران زندگیم و در عین حال فراموش نشدنیترین خاطرات عمرم. خاطراتی مشترک با ۹۷ نفر دیگه که دو ماه در شرایط سخت در کنار هم و با هم زندگی کردیم. خاطرات دوران آموزشي سربازيم. خاطراتي كه خيلي از جوونا بخاطر معاف شدن از سربازي از دست ميدنش و تا آخر عمرشون هم نميتونن تجربهاش كنن. من براي اولين بار توي عمرم در زمان آموزشي تصميم گرفتم كه خاطراتم رو بنويسم و چقدر الان از تصميمي كه گرفتم خوشحالم. من تمام مطالب رو براي آزاده نوشتم به اين اميد كه بعد كه برگشتم بخونتشون و ببينه كه من در اونجا چكار مي كردم (البته بگذريم كه ايشون يه نگاه سرسري بهش انداخت و بعد هم چون جا ميگرفت فرستادش توي انباري!!) حالا تصميم گرفتم كه بعضي از قسمتهاشو توي وبلاگم بنويسم تا هم خودم لذت ببرم و هم شما هم بدونين كه من چه حال و احوالي داشتم. البته اگه خوشتون نيومد و براتون جذاب نبود بگين كه ديگه خيلي خودمو خسته نكنم ;)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:31 توسط علي حريري |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من علی حریری 30 سال دارم!
عاشق: مطالعه مقالات بازاريابي آهنگهاي كريس دي برگ تماشای فوتبال بازی بدمینتون تيم فوتبال ايتاليا شکلات سر و کله زدن با بچه های کوچولو (فکر بد نکنین لطفا) مرغ (در هر مدل خوراكي، خصوصا كنتاكي) خانواده ام و مهمتر از همه همسر عزیزم هستم |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
| پیوندها |
|
همسر مهربونم سایت مرجع مدیریت نوین در ایران عمه پتا! علی خالیبند اسطوره صبر! ماجراهاي شين خانوم و سينا |
|
RSS
|